فارسی بخند از سپیده سیاوشی کدمحصول : product_2638

__1704371779
وضعیت محصول :
قابل تهیه
80,000 ریال قیــمت محصول :
Out of stock
وزن محــــصول :
600 g
in stock
+

مشخصات

نیماژ
سپیده سیاوشی
رقعی

توضیحات این محصول

کتاب فارسی بخند از سپیده سیاوشی نشر نیماژ مجموعه کتابهای داستان ایرانی و کوتاه در بانک کتاب ایرانیان موجود است, شما میتوانید کتاب فارسی بخند از نشر نیماژ را خرید آنلاین نمایید.

نخستین اثر داستانی سپیده سیاوشی است که در دوازدهمین دوره‌ی جایزه‌ ی هوشنگ گلشیری به‌عنوان بهترین مجموعه‌ داستان برگزیده شد و مورد توجه منتقدان و مخاطبان داستان ایرانی قرار گرفت و در فاصله‌ ی اندکی به چاپ‌ های متعدد رسید.
سپیده سیاوشی به‌ دور از نگاه جانبدارانه، زنانی ماندگار را در داستان‌ نویسی ایرانی به‌ جای می‌ گذارد.
او در مجموعه داستان فارسى بخند که شامل ۹ داستان است، شخصیت‌ ها را به خوبی در موقعیت‌ هایی خاص اما به‌ ظاهر عادی قرار می‌دهد و به نظر می‌ رسد این موقعیت‌ ها را در قالبی رئال خلق می‌کند و سعی کرده است که سپیدخوانی را در بطن نگارش داستان‌هایش به کار بندد.
این کتاب به نوعی درباره روابط آدم‌ها بوده و در آن بیشتر با خودکاوی شخصیت‌ها روبه‌رو هستیم.
داستان اول کتاب که عنوان مجموعه داستان هم هست یعنی «فارسی بخند»، داستان زبان است. داستان زندگی کردن در زبان. راوی داستان که مهاجر است و استاد کالجی در فرنگ، با هم‌خانه‌ای به نام جس زندگی می‌کند که فرنگی است. راوی جس را دوست دارد و کم و بیش به فکر زندگی دائم با او است؛ تردیدش برای  زندگی دائم با او تنها یک چیز است: فارسی نمی‌داند. جایی به دوستش در کافه که به او می‌گوید از جس بخواهد دائم با او زندگی کند می‌گوید: «نمی‌شه... خوبه الان، ولی با این‌ها نمی‌شه فکر زندگی دائم رو کرد، همین زبونشون...» دوستش می‌گوید که همه چیز زبان نیست. اما از نظر راوی همه چیز زبان است. او دوست دارد با کسی که زندگی می‌کند فارسی بداند، فارسی بخندد، فارسی عشق‌بازی کند، فارسی غرغر کند و...
زن گفت: «صدای باران، هیچ‌کس هم که توی خیابان نباشد خودش دلگرمی است. اما حالا انگار همه‌چیز مرده، چرا برف صدا ندارد؟»
مرد اوهوم کوتاهی گفت. سرش را هم بالا نیاورد. زن حس کرد خانه‌شان شبیه جزیره‌‌ای شده که هر لحظه بیشتر زیر آب می‌رود. به ساختمان‌های روبه‌رو نگاه کرد و چراغ‌هایی که همه سرِ ظهر روشن بودند. این‌همه جزیره کنار هم. هیچ‌کس توی خیابان نبود. مرد گفت:
«از کنار آن پنجره نمی‌خواهی کنار بیایی؟ فکر می‌کنی
آن‌جا بایستی برف نمی‌بارد؟»
زن آهسته با دلخوری گفت: «هیچ کاری نکردم امروز». بعد بلندتر گفت:
«این برف‌ها آب هم می‌شوند؟ اگر خیابان‌ها همیشه این‌شکلی بمانند؟ وحشتناک است.»



نظرات کاربران
تصویر امنیتی
کد امنیتی را در زیر وارد کنید
شماره کارت
6395991145733515
شماره حساب
010340500842126
شماره شبا ملی
580520000010340500842126
بنام محمد صادقی Mohammad Sadeghi